بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم
انیس جان غم فرسودهء بیمار هم باشیم
شب آید، شمع هم گردیم و بهر یکدیگر سوزیم
شود چون روز ، دست و پای هم، در کار هم باشیم
دوای هم، شفای هم، برای هم، فدای هم
دل هم، جان هم، جانان هم، دلدار هم باشیم
بهم یکتن شویم و یک دل و یگرنگ و یک پیشه
سری در کار هم آریم و دوش بار هم باشیم
جدایی را نباشد زهره ای تا در میان آید
بهم آریم سر ، بر گرد هم پرگار هم باشیم
حیات یکدیگر باشیم و بهر یکدیگر میریم
گهی خندان زهم ، گه خسته و افگار هم باشیم
بوقت هوشیاری عقل کُل گردیم بهر هم
چو وقتی مستی آید ساغر سرشار هم باشیم
شویم از نغمه سازی عندلیب غم سرای هم
برنگ و بوی یکدیگر شده، گلزار هم باشیم
به جمیعت پناه آریم از باد پریشانی
اگر غفلت کند آهنگ ما ، هشیار هم باشیم
برای دیده بانی خواب را بر خویشتن بندیم
ز بهر پاسبانی دیدهء بیدار هم باشیم
جمال یکدیگر گردیم و عیب یکدیگر پوشیم
قبا و جبه و پیراهن و دستار هم باشیم
غم هم، شادی هم، دین هم، دنیای هم گردیم
بلای یکدیگر را چاره و نا چار هم باشیم
بلاگردان هم گردیده ، گِرد یکدیگر گردیم
شده قربان هم از جان و منت دار هم باشیم
یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا یک کرده خدمتگار هم باشیم
نمی بینم بجز تو همدمی ای(فیض ) در عالم
بیا دمساز هم گنجینهء اسرار هم باشیم...


![]()
پاینده باشید![]()
![]()
انسان صراط مستقیم است!
گفتم: حالا که بازگشت همه به سوی توست
می خواهم با پای خود بسوی تو ره یابم
پیش از آنکه مرگ اختیارم را بگیرد.
گفت: سفر دشواری است...
درست به قدر کنار زدن نفس
و تمایلات نفسانی...
گفتم: پس راه را نشانم بده
به کدام سو ره بپیمایم.
گفت: راه همان صراط مستقیم است
که بارها از آن سخن به میان آمده...
و این سفری است در درون خود.
مگر ماسه را ندیدی که در صدف
به مروارید بدل شد؟
گفتم: پس راه همان دین
و دستورات دینی است؟
گفت: نه! مادامی که راه را بدانی و در آن
حرکت نکنی، مسافر نخواهی بود.
گفتم: پس اگر راه درون انسان ست و انسان
خود مسافر است، راه و راهی یکیست.
گفت: و اگر انسانی به این مسیر ثابت قدم ماند
خود صراط مستقیم خواهد شد...
شاعریا شاعره؟؟؟

![]()
پاینده باشید![]()
![]()
نمی تونیم که بجنبیم دست و پامون گیره انگار
نه تکونی، نه هوایی لحظه و هر لحظه تکرار
فکرمون مچاله مونده تنمون پیچیده تو هم
دیدمون بی افق و تار نفسا می میره کم کم
دلم از اینجا گرفته از سکوت، از نپریدن
روز و شب تو کنج پیله نه عبور و نه رسیدن
دلم از اینجا گرفته یه جهان تازگی می خواد
تب و تاب و ماجرایی واسه ی زندگی میخواد
پیله رو باید درید و دلو زد به موج و دریا
شوق پروانگی آموخت واسه لمس روح فردا
باید از اینجا رها شد یه نفس شد عشق ، آواز
از نشستن ها گذشت و پر کشید تا اوج پرواز!!!
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید ، معشوق همینجاست بیایید بیایید
یک دسته ی گل کو اگر در آن باغ بدیدید ، یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
شاعر؟؟؟

![]()
پاینده باشید![]()
![]()
مرغ سحر
مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرربار این قفس را بَرشِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژالهبار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر کن ...

![]()
پاینده باشید![]()
![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|